تو که اون بالا نشستی

این همه ساله که رفتی و یادت که می افتم به خودم میگم چرا؟ چرا تو که بزرگتر بودی باید انقدر زود می رفتی و جوونی نکنی و ما  چشم انتظار دیدن روی تو بمانیم.قبلا  به خودم میگفتم نکنه تو زودتر رفتی تا از اون بالا مواظب ما باشی  ، اما الان دیگه به یقین رسیدم که همین دلیل رفتن تو بوده.شاید این همه سال ارام زندگی کردن ما به خاطر مراقبت های توست که ما راحتیم.تو مریضی بابا هم میدونم کار تو بود که زود خوب شد .حالا هی بگو نه  و خودت رو از ما مخفی کن مرد. من که میدونم تو از او بالا مراقب مایی ، حالا هی خودت رو به نشنیدن بزن.تو رفتی به خاطر بزرگیت که سپر بلای ما بشی تو‌این روزگار سخت ،اون هم تو اوج جوونی.

یادت دلم رو اتیش میزنه داداش حمید.الان ۲۵ ساله که نیستی.اونقدر سخته ندیدنت که باور نمیکنی دلتنگی ها رو.کاش بودی، کاش 

  
نویسنده : pirooz ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ،۱۳٩۳
تگ ها :

 

بالاخره دل به دریا زدم و یک هفته رفتم سفر.بانکوک و پاتایا.خوب بود.یعنی خیلی خوب بود اما میشد بیشتر موند .اما کار لعنتی نذاشت بیشنر بمونم و سر یک هفته برگشتم.لذت بردم

  
نویسنده : pirooz ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ مهر ،۱۳٩۳
تگ ها :

 

من با یادت چه کنم؟

  
نویسنده : pirooz ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ مهر ،۱۳٩۳
تگ ها :

 

خدایا! من کی به ارامش میرسم؟؟؟؟

  
نویسنده : pirooz ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ مهر ،۱۳٩۳
تگ ها :

تفاوت بچه های جنگ با دهه شصتیها

این روزها خیلی میشنویم که دهه شصتیها نسل سوخته هستند و تو دوران کودکیشون امکانات کمی بوده و جنگ و فقر روزهای خوبی به یادگار براشون نگذاشته. 

اما این حرف که دهه شصتیها نسل سوخته هستند خیلی دور از واقعیته.نسل سوخته رو باید بچه های دهه چهل و پنجاه بنامیم که جوونیشون تو انقلاب و جنگ به سختی گذشت و حتی خیلی از اونا جونشون رو از دست دادند.

بچه های دهه چهل و پنجاه تا اومدند جوونی کنند انقلاب شد و در فضای احساسی اون موقع به درست یا نادرست درگیر انقلاب شدند و بعد از اون هم جنگ شد خیلی از جوانان زندگی و جوونیشون رو در این جنگ از دست دادند.اونا هم دوست داشتند جوونی کنند اگه این جنگ لعنتی نبود.

حالا مقایسه کنید امکانات ما دهه شصتیها رو با بچه هایی که تو جنگ بودند.اونا در خط مقدم جبهه بودند و جونشون رو کف دست گذاشته بودند و م

ما بچه های دهه شصت تو بغل خانواده هامون نهایتش این بود که صدای اژیر قرمز رو میشنیدم و بمباران هوایی.

این دو تا خیلی با هم تفاوت داره.

ما دهه شصتیها ناراحتیم چرا ازادی لباس پوشیدن نداشتیم و اونا رو میدان مین 

 

درسته به دهه شصتیها سخت گذشت اما باور کنید بچه های دهه چهل و پنجاه جوونی دیگری رو گذروندند. یا تو زندان به خاطر عقایدشون یا تو جنگ به خاطر غیرتشون.

بیاییم واقع بین باشیم.

به احترام تمام شهدای وطن و  جونهای اون موقع که الان بین ما نیستندکلاه از سر برمی داریم و تمام قد می ایستیم.

  
نویسنده : pirooz ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ مهر ،۱۳٩۳
تگ ها :

پرشین بلاگ؛ دوست قدیمی من

این اپلیکشین های جدید انقدر زیاد شده و  راحت که دیگه کمتر رغبت میشه بیام اینجا پست بزارم.یادش بخیر.قدیما اینجا برای خودش برو و بیایی داشت.وبلاگ نویسی یه پرستیژ خاص خودش رو داشت .الان همه فیسبوک و لاین و ... هستند.

اما من نمیتونم اینجا رو فراموش کنم نه  دیگه نیام. اینجا شروع خوب دوست داشتن و دوست داشته شدن من بود و یه عالمه خاطره و دوست جدید پیدا کردم.البته جز یکی بقیه مجازی بود.

 و مجازی باقی موند. اما خوب بود.همه چیز خوب بود.

جوانتر از الان بودم و پر انرژی.الان دلگیر و ناراضی از همه چیز.اون موقع که میومدم اینجا میخواستم ایران رو تغییر بدیم الان  تو زندگی خودم گیر کردم. نه راه پس دارم نه راه پیش.

۳۵سالگی رو پشت سر گذاشتم و حس میکنم فرصتی باقی نمونده.

زود گذشت روزهای جوونی و من فقط دنبال پول جمع کردن بودم.

 خیلی چیزها رو از دست دادم و پول بدست اوردم .الانم تنهام. مثل روزای جوونی که تنها بودم. چیزیی فرقی نکرده جز یه اپارتمان و یه ماشین.نمیدونم ارزش این همه تنهایی رو داشت؟

خوبی وبلاگ اینه که کسی نمیشناسه منو.نه مثل فیسبوک و کوفت و زهرمار که همه میشناسنندت.

 

خدایا خسته ام.از زندگی و همه چیز.

اینجا فقط میشه درددل کرد 

  
نویسنده : pirooz ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ شهریور ،۱۳٩۳
تگ ها :

 

من دیگه از این تنهایی دارم وحشت می کنم.یعنی طوری شده که نه دوستی برام مونده نه کسی که بیاد باهام حتی یه کلمه حرف بزنه. کل سال رو زحمت زیادی کشیدم و فشار کاری خیلی بالایی داشتم  و بیماری پدر هم باعث شد که فشار بیشتری بهم وارد بشه و کارهای مغازه او هم رو دوشم بود.به طوریکه از هفت صبح تا ده شب یک سره مشغول بودم. همه امیدم به این بود که تو تعطیلات عید بهم خوش می کذره که دریغ که برنامه هام جور نشد و  کل هفته دوم عید رو تنهای تنها تو خونه و تو کل اپارتمان بودم. خیلی سخت بود.به طور حتم ایراد از منه که این قدر تنهام اما نمیدونم ایراد کار کجاست. حیف شد خستگی کار شدید تو سال 92 توی تعطیلات عید تو تنم موند.اگه حال پدر بهتر بشه شاید اخر فروردین برم مسافرت.

به امید اون روز

  
نویسنده : pirooz ; ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳٩۳
تگ ها :

پدر همه چیز من است

دعا میکنم برای پدر که همه چیز و همه کس ام است و اکنون در بستر بیماری است و کاری از دست من بر نمی اید.

روزهای بسیار سختی است.سخت تر از همیشه.خواهش میکنم دعا کنید برای پدرم که سالم و زود برگرده خونه.

  
نویسنده : pirooz ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ دی ،۱۳٩٢
تگ ها :

 

http://www.iransong.com/g.htm?id=69614

اینم یه آهنگ قدیمی برای فراموشی  مشکلات روزمره زندگی

  
نویسنده : pirooz ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ آذر ،۱۳٩٢
تگ ها :

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم(سعدی)

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

دلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نه
دگر ره دیده می‌افتد بر آن بالای فتانم

تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی
و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم

رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی
خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم

به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم
کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم

فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید
که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی
شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانم

شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند
به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت
هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم
                

 "سعدی"

  
نویسنده : pirooz ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ آذر ،۱۳٩٢
تگ ها :

← صفحه بعد