کودک ایران

.: هوم :.
.: آرشيو :.
.: ايميل :.
 
 

دلم میخواد...

 
چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳٩٠

می دونید دلم چی می خواد؟ دلم میخواد تو این شلوغی آخر سال و ازدحام جمعیتی که مردم دارند با عجله تو پیاده رو یا تو ایستگاه مترو راه میرند  ناگهان یه دوست خیلی قدیمی اسمم رو فریاد بزنه و داد بزنه بگه سلام پسر؟ دلم برات تنگ شده بود. بعد بریم تو بغل هم و یه عالمه خاطره های گذشته رو زنده کنیم. آخه من با خیلی ها دوست بودم،  اما الان فقط خودمم و خودم.

  خدای من کجاند دوستای دبیرستان و دانشگاه و سربازی من؟ کجاند دوستای کلاس زبان من ؟ کجاند بچه محل های قدیم؟ چرا کسی سراغی از من نمیگیره؟

pirooz
 

 

غزلی از عماد خراسانی

 
چهارشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳٩٠

از این غزل خیلی لذت بردم. دوست داشتید شما هم بخونید

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکی است

حرم ودیر یکی سبحه و پیمانه یکی است

این همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است

گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکی است

هر کسی قصه شوقش به زبانی می خواند

چون نکو مینگرم حاصل افسانه یکی است

این همه شکوه ز سودای گرفتاران است

ورنه از روز ازل دام یکی دانه یکی است

ره هر کس به فسونی زده ان شوخ ار نه

گریه نیمه شب و خنده مستانه یکی است

گر زمن پرسی از ان لطف که من می دانم

اشنا بر در این خانه و بیگانه یکی است

هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند

بهر این یک دو نفس عاقل و دیوانه یکی است

عشق اتش بود و خانه خرابی دارد

پیش اتش دل شمع وپر پروانه یکی است

گر به سر حد جنونت ببرد عشق عماد

بی وفایی و وفاداری جانانه یکی است

  

pirooz
 

 

 

 
سه‌شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳٩٠

این ماه خیلی چک دارم ، خیلی ها رو هم پاس کردم اما هنوز خیلی دیگه مونده .وقتی با ناامیدی  برای چندمین بار داشتم به تلفن بانک زنگ می زدم تا موجودی حسابم رو بدونم ، کسی که توقع نداشتم به قولش عمل کنه ، وفای به عهد کرد و پول ریخته بود به حسابم. تصورش رو کنید که چقدر خوشحال شدم و از خوشحالی دچار شادی مفرط شدم. خواستم این شادی رو هم با شما قسمت کنم و بدونید که چکهام تا 21 بهمن پاس میشه. 6روز پایانی ماه هم بعد دربارش فکر می کنم. الان خیلی خوشحالم همین

pirooz
 

 

من هنوز هستم

 
یکشنبه ٢٥ دی ،۱۳٩٠

من هنوز هستم. زنده ام و زندگی می کنم. با تمام خوبی ها و بدی ها. تمام تضادها و تناقض ها. روزهای خوب دارم و روزهای بد هم. از شما چه پنهان روزهای خوبم بیشتر از روزهای بدم است. راضی ام از زندگی. ولی هنوز به این فکر میکنم که چیست حاصل تمام این دویدن ها و نرسیدن ها.چیست حاصل این زندگی. این روزها از زندگی بیشتر لذت میبرم تا اینکه بخواهم باهاش بچنگم. شادی ظریفی در اعماق وجودم هست که ماتع از ناراحتی ام است.شاید به این باور رسیده ام که عمر بس کوتاه است و جوانی کوتاه تر.

 

pirooz
 

 

تبریک به خودم

 
پنجشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳٩٠

بالاخره تونستم به دفتر توی خیابان پامنار تهران بخرم. بعد از یازده سال کارتو بازار امسال عزمم رو جزم کرده بودم که حتمن این کارو انجام بدم. شد .خوشحالم خیلی خوشحال. الان تو دفتر خودم هستم. خیلی کیف داره

pirooz
 

 

 

 
دوشنبه ٦ تیر ،۱۳٩٠

زن روزهای ابری از تمام دلتنگیهای این روزهای شهرمان سخن می گوید. از تمام آنانی که در زندان هستند و آنانی را که کشتند

 

 

 من این شهر را همیشه دوست داشتم . عوض می شد زندگی . عوض می شد شهر . ازش گریزی نبود . شکایتی هم نبود . زندگی می کردیم . با کم و زیادش می ساختیم . می خندیدیم . زیاد . خوبیش این بود . همیشه می خندیدیم . امید داشتیم . همین کافی بود . ابله بودیم ؟ حالا اما همه چیز عوض تر شده . جدی تورم کمرمان را شکسته . می دانی سایه ؟ از بابت خودم نیست که می گویم . کم و کسری ندارم . اما می بینم کمرهایی که هی خم و خم تر می شوند زیر بار زندگی . کمتر می خندم . یک هو وسط خنده هام لال می شوم . بهت زده نگاه می کنم به آدم هایی که دارند دست و پنجه نرم می کنند با زندگی و حالم به هم می خورد .
هوا گرم تر شده یا من این جوری فکر می کنم ؟ کرهء زمین دارد نابود می شود یا تابستان ِ گران ِ آبستن خبرهای بد تهران تنها این همه جهنمی ست ؟ دیگر نا نمی ماند برای خندیدن . مثل کره وا می رویم . با خنده هایی که می ماسد یک هو روی لب هامان به پلیس هایی نگاه می کنیم که دارند دختر و پسری را می برند . لذت دیدن تئاتر از یادمان می رود .
این خیابان ها ، هر کدامش یک خاطره ای را زنده می کند . امان از این خیابان های لعنتی تهران که این جا بود که ما را کتک زدند ، که این جا بود از هم جدا شدیم ، هم را گم کردیم ، که این جا بود صدای تیر شنیدیم ... قشنگ بود . حالا نیست . یاد نا توانی دست هامان می افتیم . یاد سکوت بعد از مرگ هاله ، مرگ هدی ... من هیچ وقت ضلع غربی میدان ولیعصر را نبخشیدم ، هیچ وقت پل کالج را نبخشیدم و چه بسیار کوچه و خیابان ها را ، چه بسیار درهای بسته را ...
نمی دانم من این همه عبوس شده ام یا حقیقتا زندگی در این شهر این همه تلخ شده ؟ همش می خواهی فرار کنی . قایم می شویم توی لاک خودمان . هی راه مان را کج می کنیم که چشم مان نیفتد به چشم شان . ربطی به پوشش ندارد . پوششت درست هم که باشد نمی خواهی از کنارشان بگذری . چه غیر قابل تحمل شده اند . چه عذاب آور شده دیدن شان .
داریم توی شهری زندگی می کنیم که از میدان هاش فرار می کنیم تا چشم مان به چشم شان نیفتد ، از دانشگاه هاش که درو دیوارش یاد رفیق شهید مان را زنده نکند ، از خیابان هاش که خاطرات روزها و آرزوهای از دست رفته را ... داریم میان مردمی زندگی می کنیم که چند تا خیابان آن ور تر ، چند تاشان توی اعتصاب غذا هستند ، چند تا شان توی اتفرادی ، هی و هی دارند جواب پس می دهند ، چند تاشان هنوز داغدار عزیز از دست رفته شان سیاه پوشند ، چند تاشان منتظرند سیاه بپوشند ... زندگی توی این شهر لذتی ندارد .
دور و برت هی خالی و خالی تر می شود . هر روز بیشتر می شود تعداد رفقایی که می روند ببینند آسمان کجای دنیا آبی تر است . زندگی کجا نه قشنگ تر که تنها کمی امن تر است ؟
نه که هی ناله کنم . ولی فیلتری به کار نیست . داریم اذیت می شویم . داریم خم می شویم زیر بار تورم و اعتصاب غذا و کوچه ها و خیابان های این شهر ... فیلتری به کار نیست . هی داریم دلزده تر می شویم .
نمی دانم آدم اگر جای دیگری بود خبر این اعتصاب غذاها کمتر آزارش می داد ؟ راستش یک جور بدی ست وقتی از آن حوالی رد می شوی و می دانی پشت این دیوارها عده ای دارند می میرند . دست خودت نیست . پنجره را باز می کنی . گردنت را می آوری بیرون . نه من که همه بر می گردیم سمت درهای اوین . انگار قرار است معجزه ای باز کند این در ها را . نمی دانم آدم اگر این جا نبود ، توی این شهر ، کمتر یاد خیابان های سبز تابستان هشتاد و هشت می افتاد ؟ کمتر هوا گرم بود ؟ بضاعت آدم ها برای خریدن نان بیشتر بود ؟ ... نمی دانم . شک ندارم اما جایی آن سوی مرزها ، هیچ تلفن مشکوک نیمه شبی ، خواب کودک نه ساله ای را نمی آشفت ...
میدانم تلخ بود . تلخ شده ام . متاسفم سایه ! خیلی دلم پر بود . نوشته ات شد بهانه ای تا بنویسم .
امضا ؛ زن روزهای ابری

 

 

 

pirooz
 

 

خداحافظ ناصر خان حجازی و سحابی ها

 
پنجشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳٩٠

خداحافظ ناصر خان حجازی ، خداجافظ

خداحافظ ای دوست مردم

خداحافظ عزت الله سحابی ، خداحافظ

خداحافظ ایران فردا ، خداحافظ

خداحافظ هاله سحابی ، خداحافظ

ای که فراق پدر را طاقت نیاوردی و زود به او پیوستی. از ترسشان شبانه به خاکت سپردند

اصلن خوش به حالت که زود به او پیوستی و از این زندگی راحت شدی. خوش به حال تمامی آنانی که اینگونه می روند. با عزت و غرور.

این روزها خیلی تلخ و خسته ام. بیش از همیشه تلخ ام و می خواهم که نباشم.

راستی کسی هنوز هم از امیر ساران زندانی سیاسی که در زندان رجایی شهر کشته شد یادی می کند؟ دلم برای امیر ساران خیلی تنگ شده. کاش من هم نباشم. از همه چیز خسته ام و از آدمها خسته تر

pirooz
 

 

برای غزاله علیزاده

 
چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳٩٠

شعری از شمس لنگرودی برای غزاله علیزاده که نبودش بس آزاردهنده است

 

رودخانه یی
که شعله کشان
در سطور کتابت می گذشت
ترا با خود برد
و قلم هایت پارو شدند
و سرانگشت هایت پارو شدند
و تو شادمانه از سر خیزاب ها گذشتی
و به اقیانوس تهی
در نشستی
 
تو یوسف خویش و برادران خودی بودی
که از سر بازارها
گرگت را خریدی
و بوی پیرهنت را
هیچکس
از دهان تو
نمی خواهد بشنود
و خون تو را هیچکس
به سر انگشتانت نمی خواهد ببیند
 
تو چگونه غزالی بودی
که گرگی جانت کردی
بر طنابک بی بهایی آویختی
و نگاه نکردی
چگونه بر آویخته بر سطور کتاب ها
تنهامان می گذاری
 
اکنون
در جمع پرندگان خیالی، آرام گیر
ببین
چگونه سنگ ریزه ی واژگان را بر هم می گذاریم
تا برای تو
آرامگاهی برآریم
 
آن جا که تو می نوشتی
کلمات
سنگ ریزه هایی ستمگر بودند
که دهان تو را می شکستند
 
بر بستر بی شکوهت آرام گیر
باران بی صدای بهاری
در موج خوشه های اثیری می بارد
و خاطرات تو را پاک می کند
 
رودخانه ها می توفند
بهار
بر پنجه های بلورینش
از راه می رسد
و درختان می بالند
و پرندگان
در زیر طاق شکوفه آواز می خوانند
اما تو همچنان
بی بار و بی بهار
فرو خواهی ماند
 
بر بستر شعرم آرام گیر
تا از زلال گلویت
خاکستر خاموش واژگان تو را ببینم
 
به سرانگشتانم بنشین
پروانه ای باش
تا نسیم پرت
خنکایی بخشد
شعر شعله ورم را
 
بارانی بی ثمر باش
که روزنه ای در سنگت باز می کند
تا رازم را بشنوی
 
غزاله بی قرار
که عمرت را در پایت بستی و از یارانت گسستی
ما ماندیم و
تو رستی
 
بر بستر تلخت آرام گیر
و از پس شاخه های تهی
میوهای خیالی را
به جانب مان
          پرت کن

 

pirooz
 

 

خاطرات سفر به استانبول 1

 
شنبه ٢٠ فروردین ،۱۳٩٠

ما روز چهارشنبه دهم فروردین نود عازم استانبول شدیم و یک هفته در آنجا بودیم. خوب بود و  از فضای پر نتشی که سال گذشته از لحاظ کاری و خانوادگی داشتم دور بودم جالب اینکه موبایلم را هم خاموش کرده بودم و به هیچ چیز جز تفریح فکر نمیکردم.

برای سفر به استانبول و  یا هر جای دیگر سعی کنید از آژانسی بلیط تهیه کنید که مجری مستقیم برگزاری تور باشد و تجربه این کار را داشته باشد چون هم هزینه کمتری پرداخت می کنید و هم آرامش بیشتری خواهید داشت.

ما درهتل سه ستاره کایا در خ ملت ایستگاه فندق راده بودیم که در مرکز شهر استانبول قرار دارد و حسن بزرگش آن است که مقابل ایستگاه تراموا است و از آن به کلیه مراکز خرید و تفریحی ایستگاه دارد. در مجاور آن هم هتل های چهار ستاره هم هست که کسانی که هتل های بهتری خواهان هستند می توانند از آن استفاده کنند گرچه سرویس دهی هتل سه ستاره کایا هم خیلی خوب بود.

ایستگاه تراموایی که مقابل هتل بود قیمت بلیط یک لیر و هفتاد و پنج کروش بود که تقریبا ١٢۵٠تومان پول خودمان برای هر نفر بود و نقریبا مانند اتوبوس های بی آر تی خودمان بود .(( هر لیر ٧٢۵ تومان ما خریدیم)) ما اصلا تاکسی سوار نشدیم اما کرایه تاکسی ورودی آن  ١.۵لیر بود و برای هر کیلومتر ١ لیر می گرفتند که ببینید چه هزینه هنگفتی می شود.

برای سفر به استانبول اگر اهل خرید لباس های مارک دار هستید مراکز خرید زیادی دارد که می توانید از پاساژهای متعدد و بررگ و زیبایی که در آنجا وجود دارد استفاده کنید.اما تمامی آنها گران هستند.

مرکز خرید اولیویم ، هیسترویال در پشت خیابان قندق زاده ، مرکز خرید مرتر در ایستگاه زیتون بار (( با تراموا می توان رفت)) که این یکی لباس های ارزان تر هم دارد مرکز خرید کاپالی چارشییست (( ایستگاهی با همین نام در تراموا )) که مرکز خریدی مثل بازار خودمان است که هر راسته مخصوص یک شغل است که اینجا هم با توجه به اینکه بیشتر توریستهای اروپایی رفت و آمد می کنند گران است اما جاهای ارزان هم دارد و خیابان معروف استقلال در میدان تکسیم که اینجا هم لباس های گران و مارک دار هست.

البته مراکز خرید دیگری هم هست که ما به آنجا نرفتیم

در پست های بعد از مراکز تفریحی استانبول می نویسم

pirooz
 

 

و طلاق

 
یکشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٩

در اخرین ساعت اداری روز بیست و هشتم اسفند ٨٩ بالاخره برادرم از همسرش جدا شد و هر دو راضی شدند برگه طلاق را امضا کنند. اینکه الان که چند ساعت از جدایی رسمیشون میگذره و چه حالی دارند رو نمیدونم اما اینکه در آستانه عید چگونه می خواند تحمل کنند این فشار رو خیلی سخته. بچه ها هم که تو این مدت خیلی سختی کشیدند مطمئن هستم فشار بدتری رو دارند تحمل می کنند. دلم می سوزه برای برادرم و اون بچه ها. بخصوص اون کوجولی شش ساله که هیچ گناهی نداره. چی شد که این همه سال زندگی رو فراموش کردند و این جوری به جون هم افتادند. سخته

 

روزهای بد در این سال برای من کم نبودند و سختیهای فراوان کشیدم و از غم برادرم روزها و شبهای سختی رو گذروندم اما بالاخره از هم جدا شدند و این کشمکش دو ساله تموم شد. اما روزهای بعد از طلاق هم گمان نکنم ساده باشد و تحمل پذیرش طرفین اون هم توی تعطیلات عید که همه شادند و اونها باید دور از خانواده باشند کار رو سخت میکنه

 

سال بدی بود خیلی بد

pirooz
 

 

Online User :

دوستان



گوشزد

صبا

خیال تشنه

زنده باد آزادی

آدینه

آناپورنا

علیه آبگیری سد سیوند

انديشه
نشر نيما

نيلوفر بيضايي

آرمان و انديشه

مجيد زهري

گوباره

تاریخ و فرهنگ ایران زمین

Free All Political Prisoners in Iran NOW





L O G O
LOGO">